خــــــــوشبختیتو میخوام بخدا قسم

خرید بک لینک

شب عـــروسی بــود
پسره اشک تو چشماش جمع شده بود و بغض گلوشو گرفته بود…
صدای دست زدن ها داشت دیوونش میکرد…
نمیتونست به خودش بفهمونه که:
عشقش الان با یکی دیگست…
الان با یکی دیگه خوشه…
الان کنار یکی دیگه وایستاده…
الان با یکی دیگه زندگیشو ساخته…
الان لبخندش واسه یکی دیگست…
الان با یکی دیگه…..
نمیتونست…..خاطرات روزای خوبشون مثل یه فیلم جلو چشاش بود…
اون شب خیلی واسش سخت بود،انگار ثانیه ها دست به دست هم داده بودن که عذابش بدن…!!!
همه تو اون مجلس خوشحال بودن جز همون پسر….
ثانیه ها گذشت تا اینکه…بین اون همه همهمه یکی صداش زد،صدا خیلی واسش آشنا بود…
روشو بر گردوند و دید که دختره اومده تا باهاش صحبت کنه…
دختره تا اومد حرف بزنه،پسره حرفشو قطع کرد و با چشمای گریون خیزه شد بهش و گفت:
چرا این کارو باهام کردی؟؟؟هااان؟؟؟من که گفته بودم واسه خوشبختیت هر کاری میکنم…
دختره نگاهشو به پایین دوخت و گفت:
مگه تو خوشبختی منو نمیخواستی؟؟؟؟؟خب من با اون خوشبختم…
با شنیدن این جمله،پسره نا امید شد و رو کرد به دختره و گفت:
خوشحالم خوشبختیتو میبینم….
……………………………….
سلامتی پسره…

خــــــــــدا لعنت بـــــــ دنــــــــیات

دل-----شکسته...

ما را در سایت دل-----شکسته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 23:06

صفحه بندی